تبليغاتX
سلام دنیا

سلام دوست خوبم ...خوشحالم که هستی ...درختای اصفهان خیلی زود از خوا ب پا شدن /آدم اینجا فروردین

 رومیتونه از نیمه های اسفند کاملا حس کنه/دعا میکنم همه انرژی های مثبت برات از زمین و آسمون

بباره... خوش باشی...حتی بعد از خوندن این شعر...ببخش که کار بهاری نداشتم اما مطمئنم از ته دلم

خواستم دلت بهاری باشه...وقتتو نمیگیرم...مانا باشی و بهروز.

 

اشتباه نمی کرد

و

زمان،

ـ درست مقابل چشمانش ـ

 روی دستمال ...

مکث کرده بود!

      ***

 ـ : خودت را به راه بزن

ـ به جاده ـ

لای مطبخ مچاله می شوی..

لبخندت بوی پیاز داغ گرفته 

                              می بینی؟

     ***

به جاده نزد..

و اشکهاش

روی گونه هاش

دویدند...

  ***

نشست..

پودر ریخت..

و لبخند سرخ دستمال را برای بار چندم/

چنگ زد.

   ***

اشتباه نمی کرد:

درست مثل روزنامه ها..

که نوشتند:

امروز...

 ـ زنی با لبخندی سرخ ـ

میان زمین و آسمان..

معلق ماند!

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 4:4 PM |

خدای بزرگ تنها با نام تو آغاز می کنم....

سلام

دراین روزهای باران زده.. این روزها که همیشه چیز پر رنگ تر و درخشان تر است... در جشنواره ی برگهای سرخ و زرد... برای تمام شما دوستان عزیزم از خدا آرزوی سلامت و رضایت دارم...امیدوارم همیشه مانا و بهروز باشید... در سایه خدای تمام فصلها و رنگها....با سپیدی دیگر در انتظار تان می مانم!

 

یک حادثه همیشه حادثه است!

حتی اگرپنهانش کرده باشی لای قاه قاه خنده،

وچشم ها همیشه صادقند:

حتی از پشت سیاه عینک...

 

            ****

 

تمام بغض هایت را بنویس:

نگاه کن!                                                                   

_سر تا سر این سالن_

کف می زنند برای بغض هات...

کف می زنند

برای غم های مکتوبی ،

که میان شعر هات باستانی می شود!

 

 

          ****

 

لحاف را چار تا کن،

جانماز را مرتب،

انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده...

انگار که اصلاٌ

اتفاق یعنی چه؟

      ****

چقدر دلهره ها صادقند...

چقدر دلت به تو راست گفت،

وقتی در کوچه علی چپ پیاده اش کردی!

 

       ****

بی فایده است:

قورت دادن سیب بغض های در گلو مانده،

و راه رفتن شانه به شانه باد...

وقتی که فراموش کرده باشی،

یک حادثه همیشه حادثه است!

 

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 7:53 PM |
 

دوستان عزیزم سلام...از اینکه اینهمه دیر به روز کردم مغذرت می خوام راستش احساس تازه ای برای به

 روز شدن نداشتم و فرصتی هم نداشتم درگیر درسهام بودم و ترم آخری که سخت بود.... و گذشت...

مواظب خودتون باشید چون دنیا مکان امنی نیست....

 

 

هوا داغ شده بود ...

که سرد شدی ...

و بالشم هنوز

گریه می کرد !!!

        ******

من دختر محکمی هستم:

که زمین خورده است ...

و

 سیلی های محکمی.

 شبیه گوشهای دراز روی سرم شده ام..

کافیست آخورم را عوض کنند..

 آنوقت

 چشمانم را می بندم :

و لبخند می زنم ..

و از یاد می برم   

وقتی که سرد شدی...

 هوا داغ بود...

 و من هنوز ...

دختر محکمی بودم!!؟

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 5:0 PM |
و مرگ می وزد

می وزد/و/ می چیند/همیشه!!/گیاهی را که از همه زیبا تر است

سلام وعرض تسلیت به شما بخاطر فقدان قیصر امین پور...

و

تبریک به قیصر شعر پارسی برای مانا شدن در پاییز....

سبز و مانا باشید

درگیر گرگها که می شوی ...

 

اثبات بره بودن راه درستی نیست..!

 

یا باید آتشی شوی و بترسانی،

 

یا آشتی کنی و ناهار لذیذی باشی.

 

 

******

باشد ....

 

قبول...

 

آتش افروخته ای نبودم

 

حتی:

 

...

 

شعله ی خوبی شاید...

 

اما قرار نبود، به جای ترس و فرار،

 

دودل خاکستر شدن بشوی!!!

 

انگار،

 

هرچه فکر میکنم:

 

درست وقتی شعله هام از تو گر گرفت،

 

که

 

گرمام را...

 

به برق چشمهای تو باختم!!!

 

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 0:1 AM |
سلام دوست عزیزم

خوبی ؟ این اولین موقعیتی بود که تونستم به روز کنم

بعد از این همه مدت ...با یه کار سپید که برای تولدم نوشتم در خدمتم و آماده ام که نظرتو بشنوم هر چنداین روزها اونقدر درگیرم که اگه دیر بهت سر زدم تو اونقدر بزرگ هستی که منو ببخشی

در آغازین روز ماه رمضون از تمام دوستهای مسلمونم التماس دعا دارم

به خدا می سپرمت...

دنیای روشن کودکی،

 

مدام تار میشود...

 

و عروسکم دست مرا..

 

میان این همه خنجر

 

پیدا نمی کند؛

 

وقتی تمام اشکهام،

 

به دستمال پناه می برند...

 

و آنکه باید  این همه را بشنود

 

مدتهاست

 

خودش را به خواب زده....

 

چگونه می شود از صبح امید روشنی داشت؟

 

دیگر زمان آن رسیده

 

که گور کنی را

 

برای خوردن کیک تولدم

 

صدا کنی مادر...

 

اینها

 

باید

 

آخرین شمع هایی باشند

 

که فوت می کنم!!!

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 1:21 PM |
سلام .

درست امشب بود که تصمیم گرفتم ازت بخوام یه جای کوچیک از دل بزرگتو واسه سلام دنیا بذاری

سلام دن...ی...ا..................

من میخوام بت بگم کجای این زمین سهم خوشبختی منو قایم کردی

 تو دست کی؟

من سهم خودمو می خوام

می فهمی؟

چقدردیگه فرصت دارم؟...آهای دنیا.............

بازم یه سپید:

شاخه شکست

و پیله های ما

بی که کامل شده باشیم ترک خورد

تو با باد رفتی

و

 من:

تنها:

دنیا را از لای ترک ها می بینم.

که: هنوزجریان دارد...

شب هنوز خورشید را هل میدهد....

.......

حالا تمام شفیره ها پروانه اند.

و

من دارم شکاف ها را هل میدهم!

تا آرزوی ترک خورده ی پروازمان...

لای پیله نپوسد!

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 1:48 AM |

 سلام 

 از این همه تا خیر در به روز کردن شرمنده ام

 سال بسیار خوبی برایت آرزومندم

 

 به یاد ماهی تنگ بلورت هم باش

هروز شاد باشی نوروز است

امید وارم هر روزت نوروز باشه

قلب کوچک ماهی قرمز

 

از وحشت تلنگر ها ...

 

می ایستد .

 

ودر سلول انفرادیش

 

10 روز بعد...

 

به سادگی پر کردن ظرفی از آبهای کلر زده می میرد.

 

اما...

 

آب از آب تکان نمی خورد!

 

چرا همیشه سالها

 

 با ناقوس مرگ ماهی ها نو می شوند؟؟!

 

کجای تنگ تنگ بلور شبیه آبگیر است؟

 

و کیست

 

 آنکه ترس ماهی را از پس نگاه های نقره ای بفهمد؟

 

ماهی سرخم روی آب دراز کشیده

 

 آدمها:

 

 سال نو مبارک!!!

 

یا مقلب القلوب ...!!!!

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 9:4 PM |
سلام دوست عزیز

امتحان  بهانه جالبی نیست برای اینهمه تاخیر در به روز کردن.... اما من بجز امتحانات بهانه ای ندارم .

زمستان داره به نیمه خودش میرسه و من همچنان در روزهای پاییزی خودم موندم

دارم سعی میکنم یه جوری بیرون بیام اما....

باز هم یه سپید می زنم و باز هم ....منتظرت میمونم

 

لطفآ کسی زمان را به عقب برگرداند...

می خواهم از زمانی بگویم :

که بادبادکهام در هوای کسی به آسمان نمی رفت....

 که موهای کوتاهم

روسری را نمی شناخت .

وعروسک های یک چشم پلاستیکیم

 هیچ آوازی را با فشردن دکمه نمی خواند!!!.

میخواهم از زمانی بگویم که هنوز ..

در سند املاک شخصی هیچ عاشقی نبودم !!!

و هربار به کوچه می رفتم...

 جز مادرم کسی سوال و جوابم نمی کرد...

 چقدر قلبم بزرگتر از مشت بسته ام بود...

. چقدر دل داشتم...

آنروزها

چقدر قشنگ گریه می کردم

 و هیچ اشکیم را

قورت نمیدادم

چرا؟

.... چرا کسی جواب سوالم را نمیداند ؟؟؟!!!

چراهرچه بزرگتر میشوم انگار کوچکترم؟

لطفآ..

 کسی زمان را به عقب برگرداند....

 میخواهم دوباره بزرگ شوم!!!

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 1:5 AM |
سلام امیدوارم خوب باشی ...

داشتم به این فکر می کردم که چقد خوب بود یه دکمه رو کیبورد بود که می زدی و غم هات حذف می شد ....بعد به یاد یه لبخند افتادم که همین کارو می کنه... پس همون کیبورد صورت ماست...

راستی از اینکه بروز نکردم اینهمه مدت ... به خاطر این بود که دلیل های زیادی داشتم که اولینش بی دلیلی بود....

راستی از اینکه  خدا بهت فرصت دیدن این زمستونو داد خوشحالم   به یاد تمام کسانی که زمستون قبل رو دیدن و خدا بهشون مهلت دیدن این زمستونو نداد....یادشون جاویدان....!!!!

دوستهای عزیز من باز هم یه سپید می زنم تو وبلاگ ممنون که تحمل می کنید و نظرات قشنگتونو می نویسین ...

 

 

خط بکش

روی تمام شعر هات

روی تمام دلتنگی های گاه و بی گاهی

که در تناوب همیشگی ظهرها و نیمه شب ها

 شعر می شوند

 و از روی گونه هات به دفترت سر می خورند...

 

چه راحت می شود گذشت

از تمام ترس هاو درد ها

 چه راحت می شود دیگر خودت نباشی

سنجاق شوی به روز مرگی این دیوار ها

وباکف های سیم ظرف شویی

 به راه آب سر بخوری

و اشکهای مزاحم را

 با معجزه ی سابه ها و رنگ ها

به پشت پلکهات تبعید...

به باد بسپار

خو دت را روسری ات را

 دارد ظهر می شود

 برگرد

 و

با ادامه شعر هات

 اجاق را برای نهار امروز گرم کن

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 12:32 PM |
سلام

چقدر ساده از خودمون دور میشیم.......

چقدر زود همه چیزو فراموش می کنیم...

چقدر عوض می شیم!!!!!!!!!!

آخ....

میدونی؟

گاهی اونقدر تکراری می شی که حالت از خودت هم به هم می خوره؟

نه!

نگذار زود دلت پیر بشه. نگذار دلت بمیره.بلند شو:اگه بدونی با مرگ فقط چند روز فرصت داری چی؟ چکار می کنی؟

جوری باش که اکه تا مردن چند قدم داشتی زیاد حسرت نخوری!!!

خب فعلا با کار از کارهای سپیدم در خدمتتم .تا بعد خدانگهدار

دنیا مکان امنی نیست....

وقتی دستکش های تو از دستهات ماندگارترند

وقتی عینک از نگاهت...

بگو چگونه اعتمادکنم؟

به ثانیه هایی که می خواهند برسند...

به ثانیه هایی که نه.

نگاه کن:

این گل ها که قالی شده اند...

این پاها که دمپایی...

یعنی:تلنگر.

یعنی:

دل نبند

حتی

حتی به دستهایی که

 همین لحظه در دست توست.

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در و ساعت | نظر بدهید
+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 2:57 AM |


Powered By
BLOGFA.COM